جان به لب رسد... تا جامی به لب رسد سلام، این شعرو همیشه، وقتایی که تنهام زمزمه می کنم، نمی دونم... شاید برای تو هم یاد آور یک افسانه باشه، ( آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت ـــــ عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت) البته این همش نیست، اگه دوست داشتین بگین تا بقیش رو هم بنویسم. M * M عشق تو گریستن را به من آموخت و من سالها در انتظار زنی بودم که مرا گریستن بیاموزد سالها منتظر زنی بودم که بتوانم مانند گنجشکی روی شانه هایش اشک بریزم زنی که تکه های قلبم را مانند قطعات یک جام بلورین جمع کند * * * عشق تو ای بانو... رنج کشیدن را به من آموخت و اینکه چگونه هر شب برای خود فال بگیرم و هر روز نزد طبیبان روم و تنها دلیل شادیهایم، لبخند تو باشد * * * عشق تو به من آموخت که هر شب برای دیدن تو بیرون بروم و صورت زیبایت را در میان باران و چراغ اتومبیلها جستجو کنم عشق تو به من آموخت ستارگان آسمان را در چشمان مست تو بیابم
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:58 توسط "آشنا می شویم"
|
